تبليغاتX
بلند ترین صدای دنیا
 
بلند ترین صدای دنیا
 
 
گنج نامه
 
با عجله مي دويدم تا برسم به ماشين .....هيچي نگرفته بودم ..حتما دوباره سوژه ميشدم پش بچه ها و

 كلي ميخنديدن ..به خسيس بازي ها و مقتصد كاري هايم ..اما واقعا وقت نبود .شايد سهل انگاري هم

كردم كه از دو روز پيش چيزي نخريدم ..به هر حال من پشت اين همه چراغ قرمز بودم و و ترافيك يه

جورايي به فكر هاي بد آدم دامن ميزند ..شايد بعضي موقع ها خاطره هاي خوب هم به ياد آدم بياورد

اينكه اصلا از كجا شروع شد؟از كي قرار گذاشتيم سال ۱۳۹۰  كه براي خودمان ادم هاي بزرگي شديم

همديگر را ببينيم قرار بود من روزنامه نگار باشم ..مريم  مهندس باشد..فاطمه  ۵ تا بچه داشته

باشد ..حُسني اصلا ميخواست يك مهد كودك داشته باشد...فيروزه ميخواست دكتر بشود....باقي بچه ها

 هم كه كلي آرزو داشتند ..بيشتر از هر چيز از كنجكاوي داشتم مي مردم كه هر كس به كجا رسيده ....

 

رسيدم. بالاخره باكلي استرس در را باز كردم ..طبق معمول ، كافه اينقدر دود الود بود كه از دور كسي را

نميديدم رفتم جلوتر سر ميزي كه قرارمان بود...خالي بود ؟

 

نه...  پنج تا آدم تكيده .كه  هيچ خاطره اي از گذشته ها زنده نميكردن ..خوب است حالا با اين همه

بيحوصلگي ياد قرار بچه گانه دوران نوجواني شان بودند.

نشستم ...اصلا نگاه هاي غريبه اين چند نفر را نميشناختم .. دست هاي خشك و چروكيده شان ..لبخند

 هاي زوركي شان و از همه بدتر چند تار موي سفيد يكي شان اعصابم را به هم ريخت ..فهميدم هيچ

كس حوصله ندارد به خسيس بازي هاي من بخندد ..شايد آمده بودند تا دوباره سنگ صبورهاي سالهاي

 دورشان را پيدا كنندو بگويند كه اصلا هيچ چيز مثل آروزهاي مان نيست..

نميدانم چرا اينقدر گذشت زمان رويشان اثر گذاشته ..مگر سي ساله شدن با آدم چه كار ميكند ..؟؟

مگر چاقوي زندگي چند خط روي قلب هامان خواهد كشيد كه اينقدر  خط خطي بودند...؟

 

 |+| نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 12:45  توسط مسالینا  | 
دانشگاه پَر ....

کجایید بابا؟غیبت داری ؟چند تا ؟یکی !مهم نیست حالا دو تا دیگه جا داری ..

بزن بریم ....کجا؟نمیدونم یه جایی ..یه جایی که  من باشم وتو باشی و باقی رفقا

یه جایی که بخندیم ..نه! .. ..   ..یه جایی که با صدای بلند بخندیم ...

                                        ٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

سر کلاس ..

استاد خسته نباشی !خسته نباشی !خواهشا خسته نباشی ..جون هر کی دوست

 داری خسته نباشی

استاد هم چنان ادامه میدهد:

استاد ببخشید میشه خسته شی؟

                              ٬٬٬٬٬٬٬٬

بهار..؟ حیفه تو نیست که آدم با وجودتو بره سر کلاس .....؟؟؟؟

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 9:53  توسط مسالینا  | 
هر وبلاگی سر زدیم و به هر کی رجوع کردیم دیدیم همه ملت درباره بهار

 

 نوشتن و   تعریفایی کردن که بیا و ببین ...

 

بنده در یک اقدام انتحاری میخوام زیر "آب این فصل خواب آور رو بزنم  و بگم

 

 نه بابا  ..بهار اونقدری هم فصل شکوفایی و نو آوری نیست(به خدا قصد

 

سیاسی ندارم ها!)

بهار یعنی فصل ناهماهنگی ها ..تا ساعت ۱ خوابیدن ...دانشکده های

 

سوت و کور ..مدرسه های بی رمق ...عطسه های پی در پی شب و روز ..

 

مهمونی ها و بریز و بپاش های بی خودی ...عیدی دادن های امتیازی

 

(یعنی ببین اونا اول عیدی میدن تا ما عیدی بدیم) و بیچاره بچه هایی که

 

چشمشون به دست بزرگتر ها میمونه

بهار یعنی ۱۳ روز یا به عبارتی ۲۰ روز دوری از دنیای خنده های بی خیال ...

 

وبلاگ های خاموش و یا فقط از بهار تعریف کردن ..عابر بانک هایی که

 

بهمون میخندن و خیطی مارو جشن میگیرن .بهار یعنی همون کلک طبیعت

 

 به آدمای مکانیکی و اونا رو از کارو زندگی انداختن....بهار یعنی چشمای پف

 

 کرده .کارای انباشته شده ...شونه های خسته ....

 

خلاصه بهار اونقدر ها هم که شما شلوغش کردین زیبا و خوشگل و مامانی

 

 نیست .حواسمون باشه که تو تله های بهاری گیر نکنیم .

 

پ.ن:راستی یادم رفت که بگم یکی دیگه از درد سر های بهار عاشق شدنه

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 11:42  توسط مسالینا  | 
 
  بالا