|
بلند ترین صدای دنیا
|
||
|
گنج نامه |
مهره هاي شطرنج در كنار هم چيده شده اند و نظاره گر مناظره من و تو هستند .براي من
شطرنج يك بهانه بيشتر نيست ،فقط ميخواهم كه تو را لحظه اي براي خودم داشته باشم و در
روبه روي تو بدون هيچ دغدغه اي كه تو را از من دور بدارد بنشينم و صورت زيبايت را هر
چند از پشت مهره هاي شطرنج اما نزديك تر از هميشه ببينم .وقتي بازي ما شروع شد، تو
فقط چهار حركت بازي كردي و بعد مثل هميشه كس ديگري تو را صدا كرد و تو باز هم
ديگران را به من ترجيح دادي.
من با التماس تو را نگاه كردم و ديدم تو به فكر گريه كودكي هستي كه در كنار آواره هاي
زلزله,جسد پدر و مادرش را مينگرد،به فكر دختري كه در دام يك عشق دروغين سكه اي در
حلقه چشم پسري بينوا مي انداخت و پسر در پاسخ ،با يك نگاه طولاني جواب كار دخترك را
ميداد.
من باز هم تورا از راه دور ديدم و و شكم به يقين تبديل شد كه ديگر مرا دوست نداري
اما وقتي به صفحه شطرنج نگاه كردم ديدم با چهارمين حركت مرا مات كردي و تمام ....
اين مات ،از هر نگاهي برايم ارزشمند تر بود مرا به زندگي برگردانند و به من آموخت كه تو مرا
بيشتر از هر كس و هر چيز ديگري دوست داري..............
به شوق ديدن آن يار شيرين رفته بودم در كنار آن ديار اما .....
چه شد آن عشق ديرين ...چه شد آن درد ها ،از جان گذشتنها چه شد ...
چه شد آن بيكران رازي كه ما سر بر به بالين گفته و در دل نهان كرديم ...
به ياد آن همه روز طلايي كه من با تو ، تو با من داشتي ...
دوباره تو به ياد من بيايي ....................
|
|