تبليغاتX
بلند ترین صدای دنیا
عجب گیرو داری ...

عجب گرفتاری .....

یک سر در منزلی و یک سر نه ...

یک سر بازاری و یک سر نه .....

خلاصه بلبشویی شده....

خدا پدر نظم رو بیامرزه با اون همه عنایات خاصی که به ما داره ....

]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]

آرزو می کنم ....

یه چادر بزرگ  و جادار ....کنار ساحل....(ترجیحا بوشهر )

و حس خفقانی رو که .....از رطوبت هوا بهت دست می ده.......

و تنهایی

با یک هد ست و موزیک .....و لطفا یک ترانه با مزامینی راجع به بارون ودریا ....

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

 

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت 13:23 |
ماجرای ما ودنیا شده ماجرای ذغال و دست و ایمان و از این جور حرف ها ..

باور نمی کنید ...به درونتان مراجعه کنید

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 11:59 |
از ما توقع نداشته باش...مگه نمي دوني الاني ها با اسم مذهبي حال نمي كنن.....

تو بهانه اي .....اين ها دنبال عشق خودشونن

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت 19:22 |
دیروز یکی به من گفت ....

پست های وبلاگت خیلی طولانیه ...

من که چیزی نگفتم ..فقط گفتم من یه سینی دستمه !

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 0:57 |

همين ديشب بود كه به پيشنهاد يكي از بزرگتر هاي خانواده وبه اصرار هاي كوچكترين عضو خانواده،راهي جايي شدم كه به جان خودم،بشر آن را ساخته كه خودش را زجر بدهد،وجيغ بزند و هوار بكشدوگاهي هم فحش نثار اين و آن كند.سقوط آزاد كند.خودش را سروته كند.خيلي بالا برود و ترس ارتفاع بگيرد و بعد خسته و شاد(شايد الكي،شايد واقعي)برگردد خانه اش.شايد هم مثل من،ياد كلي سوراخ و حفره بيفتد.

همين ديشب كه روي صندلي چرخ فلك بزرگ نشستم و ياد آوري مي كردم زماني را كه بچه  بودم و چقدر صندلي چرخ وفلك شهربازي خرمشهر را تكان تكان مي دادم،به خيلي چيز ها پي بردم.خيلي حرف ها ونكته ها يادم آمد.خيلي فكر كردم.و از تمام اين فكر كردن ها،چند نتيجه گرفتم كه يكي اش،پايان دادن به بي پستي همين وبلاگ نه چندان پر طرفدارم است.به خودم قول دادم بلندترين صدا هم مثل nتا وبلاگ ديگري كه ساختم و به بهانه هاي مختلف آپشان مي كنم،بايد رونق داشته باشد،تا بيش از اين ها،آبكي بودن خودم و هم نسل هايم و هم پالگي هايم رو نشود و رسوا نشويم.

نمي دانم؛ كاسه اي كه روح من دستش گرفته تا هرچه مي شنود و مي بيند را در آن بريزيد چقدر بزرگ است.شايد اصلا كاسه نيست.پارچ يا فنجان است.به همان اندازه بي گنجايش و پست.به هرحال اندازه اش هرچه هست نبايد با اين مقدار كه من شنيدم و ديدم پرشود.چون مي گويند خدا هر سختي بدهد،ظرفيت و توانش را هم مي دهد.خدا هر سوالي داشته باشی،جوابت را مي دهد و هر شكي كه داشته باشي حتي اگر به خودش،بي مرض و غرض اگر باشي،هوايت را داردو نمي گذارد بيفتي جايي كه نبايد بيفتي.خلاصه اينكه خدا بدجوري دستت را گرفته و خودت هي،دست خودت را مي كشي و شايد بعضي وقت ها،وقتي واقعا عظمت وحضورش را درك نكردي،فرياد مي زني:"ولم كن بابا!ول  كن اين دست رو"

و بعد وقتي فقط يك لحظه،يك لحظه و فقط يك لحظه،دستت را رها مي كند،هم آبروي خودت را مي بري هم بقيه را.

خلاصه اينكه خدا دستت را گرفته سفت و محكم كه گم نشوي.نه اينكه فكر كني،گل و بلبل برايت مي فرستد و گنج پيدامي كني.شايد براي رسيدن به خودش مريضت كند.عزيزت را بگيرد.آبرويت را ببرد.حسابي كتك خورده و لهيده ات بكندو تو از تمام اين ها برسي به خودش،راستي كه آن موقع چقدر حسادت برانگيز مي شوي.همان موقع است كه آدم به اين فكر مي كند:"عجب بي عدلي است اين خدا.....درد و مرض باحال هم كه مي خواهد عطا كند،مي دهد به ديگران"

و خدامي داند و تو نمي داني،كه روحت در اصل يك كيسه فريزر گرفته دستش تا هرچي ديد و شنيد،استفراغ كند.تازه آن كيسه هم از نعمت هاي خداست كه يك وقت جاي ديگري را به كثافت نكشي......

من،نمي توانم خيلي مطمئن باشم ولي فكر كنم آنچه روحم دستش گرفته يك سيني است كه اندازه اش را نمي توانم حدس بزنم.فقط اين را مي دانم كه سطح خوبي دارد.صاف است و عريض و خيلي چيزها را مي شود در آن جا داد....حداقل تمييز است.بوي گندي نمي دهد.هرچند بعضي موقع ها لمبر مي زند و نيمي از محتوياتش مي ريزد بيرون ولي خوب.....سيني روحم است يك جور هايي دوستش دارم.....فكر كنم خوشرنگ باشد....

حرف آخر اينكه فكر مي كردم اين كه خدا،در دادن سختي هايش هم گلچين هايي انجام مي دهد،تبعيض است ولي از خودشناسي و سير وسلوك درونم فهميدم،جدا و به جان خودم،تحمل بعضي سختي ها را در شرايطي كه قبلش به خدا كلي غر زده ام و دستش را ناديده گرفته ام،ندارم....

برای تمام کسانی که این روز ها دور واطرافم بودند و من روی تخت بیمارستان بودنشان یا ورشکست شدن و یا حتی بچه سر راهی بودنشان را.....دیدم و کلی با هم حرف زدیم...ممنون

 

 

بعد از تحریر:ربط تمام این فکر ها به شهربازی را ول کنید و زیاد گیر ندهید...

 

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 2:24 |
تا اطلاع ثانوي خدا نگهدار

 به اميد آن كه روزي بگشايدم به لبخند ..............

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 20:6 |
فاطمه رجبي به همه حمله مي كند..بگذار يك بار هم ما به او حمله كنيم تا ببيند چه مزه اي دارد....

 فاطمه رجبي نا عزيز!هرچند وقت گذاشتن براي نوشته هاي تو و شنيدن حرف هايت از آن وقت تلف كردن هاي همراه با اعصاب خوردي است ولي اين بار فقط و فقط به انگيزه حمله به تو،يك مقدار وقت تلف مي كنيم. البته حتما ما در مقابل زبان نيش دار و توهين آلودت كم خواهيم آورد چون به هر حال عفت كلام داشتن قاموس ماست و هرچه بگويي از ما يك كلمه توهين هم نخواهي شنيد چون ما هم پيرو همان امام صادقي(ع) هستيم كه شما از آن حديث نقل مي كني از باب حكومت زنان در آخرالزمان و نكوهش مي كني يار غار همسرت را كه چرا وچنين مي كني اي احمدي نژاد و مي خواهي زنان را وارد كابينه كني؟ حالا خوب است به اين يكي فحشي ندادي و لجن مال و كثيف نخواندي اش كه آن وقت عقلت هم شك مي كرديم.راستي خيلي گام بزرگي است اينكه احمدي نژاد را سركشنده خون و قاتل امام زمان(عج)ودجال و عوضي نخواندي.فكر كنيم داري پيشرفت مي كني و كمي ادب ياد گرفتي ... عجيب است كه بعد از تذكر احمدي نژاد مبني براينكه يك مقداركوتاه بيايي،پته اورا روي آب نريختي و نگفتي:كثافت!بني صدر از تو بهتر بود.البته اين از تو بعيد بود.تو هركس را كه مخالف احمدي نژاد باشد لجن مي خواني.سياست تو اين است اگر رهبر هم بگويد احمدي نژاد اين است و آن،تو رهبري را تكفير مي كني.باهوش نيستي عزيزم باكمال تاسف.اگر بودي مي دانستي بد دفاع كردن از يك مكتب،يعني تخريب همان مكتب.خوب حالا كه اين را فهميدي به اندازه كمي سرسوزن پشيمان نيستي كه پاي شيعه و اين مذهب عظيم را مي كشي وسط كه الا اي احمدي نژاد!در كابينه ات زن راه ندي يك وقت كه برخلاف مباني شيعه است و از اين جور حرف ها!يك كم ياد بگير از بعضي علما كه براي حفظ آبروي شيعه  مفاتيح را تصحيح مي كنند تا در دنياي پتياره امروز،شيعه يك وقت سرش زير نباشد و كسي جرات انگ خرافاتي زدن به او را پيدا نكند به خاطر بعضي ادعيه يا تذاكر مفاتيح.

فاطمه رجبي نا عزيز! مي گويي ورود زنان به اداره مملكت و رسيدن به سلطنت از نشانه هاي آخر الزمان است و احمدي نژاد نكند اين كار را.ببين نجان دل....تو و الهام و احمدي نژاد خودتان را هم بكشيد نشانه اي آخرالزمان سر مي رسد....حالا چه در كابينه دولت يار تو،زن باشد يا نباشد....در ضمن زن داريم تا زن ناعزيز من.....اگر به خودت شك داري دليل نمي شود به باقي شك كني....هرچند ما مطمئنيم و تو هم مطمئن باش اطرافيان دوست جان شما،دست كمي ازتو ندارند......توهم موج تخريب و همه چيز آن ها را هم مثل تو كشته ....(بعضي هاشان فكر مي كنند رسانه حرف در دهان مردم مي گذارد سر ماجراي گرد وخاك) راستي يك سوال...

زن هايي كه در كربلا جنگيدند هم از نظر شما فمينيست هستند يعني؟                           

سوال بعدي:نظر شما راجع به قمه زني چيست؟

سوال بعدي:خانم دباغ را يادتان مي آيد؟نماينده امام براي صحبت با سران شوروي سابق عمه جان شمابود آيا يا خانم دباغ؟

سوال بعدي:با وجود اين باز هم مي گويد در سيره امام زن فلان و بهمان......؟

........

عصبانی هستیم!

 

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 و ساعت 11:31 |

 

عجب چهره اي شده است اين پروفسور مولانا.حميد مولاناي دانشمند وهمه چيز دان كه همزمان با به قدرت رسيدن احمدي نژاد از ينگه دنيا پيدايش شد ودر مستند بعد از سخنراني رييس جمهور در دانشگاه كلمبيا نقش مجري را ايفا كرد وخيلي وقت است كه   بوي مشاور ها را مي دهد.چهره موجهي كه مردم اورا نخبه اي مي دانند وطن پرست و با وجدان كه حالا تنها و تنها براساس منافع ملي و ميهني ايران  عزيز صحبت مي كند ولاغير.

مولانايي كه بر صندلي برنامه هاي سطح بالاي صدا وسيماي ايران(از نظر علمي) تكيه مي زند و حرف هاي سخت را آسان مي زند تابه تناسب هر طبقه اي حرف زده باشد.و نمي دانم چرا اين بار،آنقدر بودار و سبك و بي فكر صحبت كرد كه هر بچه اي مي فهمد آمار و اخبارايران را در آورده و يكجانبه و مطابق با آن چه روي داده (چه در پشت صحنه و چه روي صحنه ) لبه قباي بعضي ها را گرفته و نصيحت گونه سعي مي كند نقشي در اين آش شله قلمكاري كه مي گويند عوامل بيگانه متصل به انگليس درستش كردند داشته باشد.مولانا خيلي مهربان سخن مي گويد از كشوري مثل آمريكا كه بعد از انتخابات و پيروزي جرج بوش،الگور مثل بچه آدم اين مسئله را پذيرفته و جرج جان را بغل كرده و تبريك گفته و اينكه ما چه آدم هايي هستيم و عجب آدم هايي هستيم كه در مملكت مااين اتفاق نمي افتد.واي واي كه چقدر ما در اين زمينه عقبيم ......ياد بگيريم و از اين جور حرف ها !بعد هم مي گويد جوانان عزيز نگاه تطبيقي به اين مسائل داشته باشيد. همه مشكلاتي كه براي آن ها در خيابان ريخته مي شود و اين ها در كشورهاي متجدد و مدرن آن طرف هم هست.در ضمن تمام رسانه ها از صداي آمريكا و CNN  و ....گرفته تا هر كس و ناكس ديگري كه فكرش را مي كنيد همه براساس پروپاگاندا شكل گرفته است  و ترغيب مردم در جهت اهداف سياسي خودشان و اين اولين درسي است كه به بچه هاي ارتباطات مي دهند كه چشم  گوششان باز شود.مي گويد هر ماه كه نمي شودانقلاب كرد. رفراندوم داشت.قانون اساسي را هم بهش نبايد گير داد.....مولانا زياد حرف مي زند.برايش احترام قائلم چون دررشته ما كسي است براي خودش ولي چند نكته :

آقاي مولانا! سنت تبريك از سوي كانديداهاي بازنده در انتخابات قبلي  در مملكت ما هم وجود داشته. زماني كه جناب خاتمي راي آوردند،آقاي ري شهري اول از همه تبريكشان را اعلام كردند و آرزوي پيروزي و موفقيت براي رييس جمهور بعدي.قاعدتا در دوره هاي ديگر هم اين اتفاق افتاده.شما بدون توجه به تمام اين سوابق مانند كسي كه امروز از او حمايت مي كنيد حرف مي زنيد و تمام سال ها و دوره هاي گذشته را مي بريد زير سوال.در مملكت ما هم اين رسم بوده و هست ولي به نظرتان آن همه سوتي و شبهه جايي براي تبريك باقي مي گذارد.به نظرتان حرف هاي دست اندكاران بعضي حوزه ها كه فكر مي كنند با انداختن 50 راي اضافي به اسم كسي جهاد در راه خدا مي كنند،جايي براي تبريك باقي مي گذارد.به نظرتان حرف هاي تحريك كننده رسانه هاي طرفدار دولت و البته شخص اول دولت،احترام به بازنده و مخالف هست كه حالا مي گوييد متاسفيد كه در مملكت ما اين رسم نيست.

نكته دوم: بله،دكتر مولاناي عزيز.اولين درسي كه به ما دانشجويان ارتباطات ياد مي دهند و اولين كلمه اي كه در اين 4 سال مي شنويم و درباره اش مي خوانيم اين است"پروپاگاندا" اما يك چيز يادتان رفت.شما گفتيد تمام رسانه هاي دنيا و چيزي هم كه به ما ياد مي دهند تمام رسانه هاي دنياست.اين حرف را درحالي مي زنيد كه روي صندلي صداوسيما ايران نشسته ايد.رسانه اي كه خوب حق تامين منافع سياسي را ادا كرد.به بدترين شكل بسياري از مسائل را  سانسور كرد و حق آزادي در دريافت اطلاعات و اخبار مردم را ناديده گرفت.از بودجه اي كه از جيب بنده كه شهروند ايران هستم برداشت و به نفع بعضي استفاده كرد.آنقدر گند بالا آورد كه درصد بسياري از مردم ايران را به خودش بدبين كرد.حتي بعضي از كارمندان  و كاركنان  همين سازمان  فكر مي كردند حلال هست كاركردن در چنين رسانه اي يا نه ؟ با تمام اين حرف ها در استوديو همين رسانه نشسته ايد و مي گوييد BBC فلان و CNN بهمان.(لطفاكسي  كج فهمي نكند در اين مسئله.مواضع من در اين يك مورد كاملا روشن است)

نكته سوم: استاد عزيز جناب مولانا!نگاه تطبيقي با چه كشورهايي داشته باشيم؟ كاش بيشتر راهنمايي مي كرد. يا حداقل خودتان يك تطبيق كوچك انجام مي داديد.مثلا بنشينيد و درباره ايران و فرانسه اين ديد تطبيقي را كه به ديگران پيشنهاد مي كنيد استفاده كنيد.ببينيد به چه نتيجه اي مي رسيد؟

 

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در پنجشنبه یکم مرداد 1388 و ساعت 20:28 |
گاهي 

دلم نمي گيرد...نه اينكه فكر كني عاشق شده ام.....

گاهي

فكر نمي كنم ...نه اينكه فكر كني عاقل شده ام

من فقط درون پيله ام ..پهلو به پهلو مي شوم....من فقط ...نفس مي كشم ....

گاهي

باور كن فقط گاهي

به توي دوست هم اميد نمي بندم ...

نه اينكه  فكر كني اميدوار  شده ام ....من فقط بين تو و او گير كرده ام ...

گاهي

صبر نمي كنم ..نه اينكه فكر كني شكيبا شده ام ..... من فقط نقش بازي مي كنم ..

و اداي صبر را .....از همه بهتر در مي آورم...

گاهي

حرف نمي زنم ...نه اينكه فكر كني كم حرف شده ام ....من فقط خوب بلد بودم ...ريسمان ببافم

و ففط خوب بلد بودم به آسمان وصلش كنم.....

گاهي

...........من از همه بهتر بلدم ...كه بخندم...كه كسي نفهمد ..من گريه مي كنم ....

گاهي ...باور كن فقط گاهي ....گريه نمي كنم ...نه اينكه فكر كني خوشحالم ...

من اداي خوشحالي را خوب بلدم ...

پ.ن: دوران نوجواني عجب حر فهايي مي زدم ها !

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در پنجشنبه یکم مرداد 1388 و ساعت 17:10 |
 ۱۱ ساله است و مثل تمام هم کلاسی هایش جومونگ را از معلمش بیشتر دوست دارد.با اینکه خيلي

وقت پيش یادش دادم چطور وصل شود و سرچ کند در اینترنت باز هم این من هستم که باید برایش

بگردم دنبال عکس های   هنرپیشه های جومونگ که بتواند چند قسمت جلوتر راحدس بزند.

گوگل را نعمت ميداند.من هم مي روم در همين نعمت و برايش مي نويسم سريال جومونگ و مي گردم.

چند تا عكس كه پيدا كردم و در فايلي به اسم جومونگ ذخيره كردم مي خواهم دست از سرم بردارد و

يا حداقل اگر مي خواهد ادامه دهد خودش بنشيند پاي كامپيوتر .اما ول كن نيست.گوشزد مي كند

كه عكس زن ها را اگر پاهاشان لخت است و لباسشان بد نمي خواهد.بيشتر روي عكس هاي پشت

صحنه تاكيد دارد .از خلال حر فهايش هم معلوم است شخصيت خوش تيپ از نظر هم كلاسي هايش

تسو (بازيگر نقش منفي است نه جومونگ).با دقت عكس ها را مي بيند.انتخاب مي كند و دستور

ذخيره كردن را صادر مي كند.من هم در همين بين چرخي مي زنم در قلم و فارس و خبر آنلاين و

وبلاگ دوستان كه جيغش در مي آيد.توضيح مي دهم كه به پروسه كلكسيون سازي  هاي او از سريال

جومونگ آسيبي نمي رسد.راضي مي شود ما هم اين گوشه ها بهره خودمان را ببريم.....

تقريبا سي صفحه باز شده از گوگل را براي پيدا كردن عكس هاي اين سريال از نظر اين ها شاهكار

مي گرديم...جومونگ و سوسانو و ساير بازيگران را در حال صبحانه خوردن و خنديدن و گفتن هر چرت و

پرت ديگري ضبط و ثبت مي كنيم.به مسخره هايش مي خنديم و از فيلتر ها در اين يك مورد خاص بنده

واقعا خوشحال مي شوم .چون دوست ندارم جلوي او حداقل چيزي ببينم و ازمن سوالي بپرسد كه

ترجيح مي دهم جوابي ندهم ...

به كنجكاوي ها و كلكسيوني كه درست كرده كاري ندارم.فكر مي كردم كه اگر كره اي ها شاهنامه

داشتند چه مي كردند.درباره يانگوم يك خط كه بيشتر نداشتند.تمام جراحي هاي مغزو اعصاب و

حتي سزارين را كه از اسمش كاملا معلوم است به كدام بنده خدايي مي رسد ،به اسم يانگوم

كردند.

نمي خواهم بگويم استعداد بيشتري از ما دارند.قصد تمهيد و تكريم چشم بادامي ها را هم ندارم

ولي  ذهن و مغز نويسنده و  هنرمندي آن كارگردان واقعا جاي فكر كردن دارد.

آنقدر گره داستاني در اين سريال ريخته اند كه هر قسمت يك اتفاق تازه مي افتد.آن قدر جذابيت

خلق كرده اندكه حتي بعضي آدم ها كه گروه خونشان هم به سريال كش دارديدن يا اصلا سريال ديدن

نمي خورد با تمام مخاطبان جومونگ هم نوا شده اند و خوشحالند كه صداو سيما هرزمان كه

كه جاي خالي در جدول پخش دارد..جومونگ را مهمان خانه هاي ايراني مي كند.لباس هاي

سنتي و خوش رنگ و لعابشان را به رخ ملت ها مي كشند.زن ها و مردانشان را جنگ جو و قوي نشان

مي دهند و خلاصه اينكه از گذشته كره ،و آدم هاي تاريخش انسان هاي شريف وبي باكي را مي سازند

كه روي آرش و كاوه و فريدون مارا در وطن پرستي سفيد كرده اند.هم چنين به اتحاد مي رسند و مقابل

چين كه آن موقع ها پرقدرت وستمگر بوده مي ايستند.صحنه هاي جنگ را شلوغ  وپر سرو صدا

در آورده اند.دوربين را خوب حركت مي دهند.اسب هاي قوي ( برعكس بعضي سريال هاي ما كه

اسب ها مردني اند)انتخاب كرده اند.ماجراهاي خاله خام باجي هم در قصر تدارك ديده اند كه همه را

راضي نگه دارد.با تمام اين اوصاف فكر كنم،ايراد گرفتن به ۱۱ ساله ها تا ۱۰۰ ساله ها كه اگر موقع

پخش جومونگ از شما صدا در بياد شهيدتان مي كنند،كار زياد درستي نباشد.

اين گوشه ها  به ضمير ناخودآگاه آدم ها هم فكر مي كنم.كه وقت خريد وفروش،چقدر سال ها سريال

كره اي ديدن رويشان تاثير مي گذارد.فكر كنم زماني كه ما پيرشديم و بچه هاو خواهر برادر هاي كوچمان

كه با روياي مانند جومونگ شدن،رشد مي كنند بزرگ شوند..مملكت را يك جا بسپارند به بچه ها و

نواده هاي جومونگ و شاهنامه را هم آتش بزنند بريزند در شومينه.سريال چهل سرباز يادم مي آيد.

خنده ام مي گيرد.نه اينكه امكاناتش را نداشته باشيم يا هوش و توانايي اش را .انگار مي خواهيم

نسازيم.انگار تنبل شده ايم.دوست نداريم وقت بگذاريم و دست آخر،تنيجه تمام  آش پختن هايمان

يوزارسيف از آب در مي  آيد كه با كلي سوتي هاي ريزي و درشت ،جلسه نقدي برايش برگزار مي كنيم و

غسل تعميدش مي دهيم .احساس مي كنم ديگر نبايد به جومونگ بين ها ايرادي بگيريم .

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در جمعه نوزدهم تیر 1388 و ساعت 19:43 |