همين ديشب بود كه به پيشنهاد يكي از بزرگتر هاي خانواده وبه اصرار هاي كوچكترين عضو خانواده،راهي جايي شدم كه به جان خودم،بشر آن را ساخته كه خودش را زجر بدهد،وجيغ بزند و هوار بكشدوگاهي هم فحش نثار اين و آن كند.سقوط آزاد كند.خودش را سروته كند.خيلي بالا برود و ترس ارتفاع بگيرد و بعد خسته و شاد(شايد الكي،شايد واقعي)برگردد خانه اش.شايد هم مثل من،ياد كلي سوراخ و حفره بيفتد.
همين ديشب كه روي صندلي چرخ فلك بزرگ نشستم و ياد آوري مي كردم زماني را كه بچه بودم و چقدر صندلي چرخ وفلك شهربازي خرمشهر را تكان تكان مي دادم،به خيلي چيز ها پي بردم.خيلي حرف ها ونكته ها يادم آمد.خيلي فكر كردم.و از تمام اين فكر كردن ها،چند نتيجه گرفتم كه يكي اش،پايان دادن به بي پستي همين وبلاگ نه چندان پر طرفدارم است.به خودم قول دادم بلندترين صدا هم مثل nتا وبلاگ ديگري كه ساختم و به بهانه هاي مختلف آپشان مي كنم،بايد رونق داشته باشد،تا بيش از اين ها،آبكي بودن خودم و هم نسل هايم و هم پالگي هايم رو نشود و رسوا نشويم.
نمي دانم؛ كاسه اي كه روح من دستش گرفته تا هرچه مي شنود و مي بيند را در آن بريزيد چقدر بزرگ است.شايد اصلا كاسه نيست.پارچ يا فنجان است.به همان اندازه بي گنجايش و پست.به هرحال اندازه اش هرچه هست نبايد با اين مقدار كه من شنيدم و ديدم پرشود.چون مي گويند خدا هر سختي بدهد،ظرفيت و توانش را هم مي دهد.خدا هر سوالي داشته باشی،جوابت را مي دهد و هر شكي كه داشته باشي حتي اگر به خودش،بي مرض و غرض اگر باشي،هوايت را داردو نمي گذارد بيفتي جايي كه نبايد بيفتي.خلاصه اينكه خدا بدجوري دستت را گرفته و خودت هي،دست خودت را مي كشي و شايد بعضي وقت ها،وقتي واقعا عظمت وحضورش را درك نكردي،فرياد مي زني:"ولم كن بابا!ول كن اين دست رو"
و بعد وقتي فقط يك لحظه،يك لحظه و فقط يك لحظه،دستت را رها مي كند،هم آبروي خودت را مي بري هم بقيه را.
خلاصه اينكه خدا دستت را گرفته سفت و محكم كه گم نشوي.نه اينكه فكر كني،گل و بلبل برايت مي فرستد و گنج پيدامي كني.شايد براي رسيدن به خودش مريضت كند.عزيزت را بگيرد.آبرويت را ببرد.حسابي كتك خورده و لهيده ات بكندو تو از تمام اين ها برسي به خودش،راستي كه آن موقع چقدر حسادت برانگيز مي شوي.همان موقع است كه آدم به اين فكر مي كند:"عجب بي عدلي است اين خدا.....درد و مرض باحال هم كه مي خواهد عطا كند،مي دهد به ديگران"
و خدامي داند و تو نمي داني،كه روحت در اصل يك كيسه فريزر گرفته دستش تا هرچي ديد و شنيد،استفراغ كند.تازه آن كيسه هم از نعمت هاي خداست كه يك وقت جاي ديگري را به كثافت نكشي......
من،نمي توانم خيلي مطمئن باشم ولي فكر كنم آنچه روحم دستش گرفته يك سيني است كه اندازه اش را نمي توانم حدس بزنم.فقط اين را مي دانم كه سطح خوبي دارد.صاف است و عريض و خيلي چيزها را مي شود در آن جا داد....حداقل تمييز است.بوي گندي نمي دهد.هرچند بعضي موقع ها لمبر مي زند و نيمي از محتوياتش مي ريزد بيرون ولي خوب.....سيني روحم است يك جور هايي دوستش دارم.....فكر كنم خوشرنگ باشد....
حرف آخر اينكه فكر مي كردم اين كه خدا،در دادن سختي هايش هم گلچين هايي انجام مي دهد،تبعيض است ولي از خودشناسي و سير وسلوك درونم فهميدم،جدا و به جان خودم،تحمل بعضي سختي ها را در شرايطي كه قبلش به خدا كلي غر زده ام و دستش را ناديده گرفته ام،ندارم....
برای تمام کسانی که این روز ها دور واطرافم بودند و من روی تخت بیمارستان بودنشان یا ورشکست شدن و یا حتی بچه سر راهی بودنشان را.....دیدم و کلی با هم حرف زدیم...ممنون
بعد از تحریر:ربط تمام این فکر ها به شهربازی را ول کنید و زیاد گیر ندهید...
+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت
2:24 |