تبليغاتX
از حریر سبز
 
از حریر سبز
 
 
گنج نامه
 
مي شيني قانون واسه من مينويسي كه چي ؟خيلي رو داري ها!دراز بد قواره ....

نسخه ميپيچي واسه من ؟آخه من چي بگم به تو هان؟تو ...با اون كله زشت

 كشيدت ..

فكر كردي كي هستي؟همه رو اسمت  قسم ميخورن ..واقعا امر بهت مشتبه شده؟

بي ريخت داغون .نذار جلو همه بگم سرتو ميكني تو اون آخور و ...خدايا !نميخوام بگم

به همه مجبورم نكن.مجبورم نكن بچه پر رو .خودت خواستي ها!سرتو ميكني تو اون

آخور .معلوم نيست چي نشخوار ميكني ..هي سرتو ميمالي به تن و بدن اين !!!!!!.

(مرد مدادش را پرت كرد آن طرف اتاق ،كاغذ را مچاله كردوبعد ...با عصبانيت از اتاق

بيرون رفت)

پ.ن:مثل اینکه خیلی مبهم بوده ....منظور از آخور همون تراش جان خودمونه ..

منظور از این  تو خط یکی مونده به آخر کاغذه و منظور از کله متن هم  که کاملا

معلومه دیگه بچه ها گیر ندین!

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:46  توسط مسالینا  | 
نمایشگاه کتاب .....یعنی چی ؟یعنی یه مدتی پولاتو به پیشنهاد یکی از دوستات

جمع کن تا موعد نمایشگاه که رسید مجبور نباشی هی واسه بابات چایی بریزی و

هی بگی :بابایی !چقدر جوون موندی!

نمایشگاه کتاب یعنی اینکه آرزو کنی کاش برگزار کننده ها یه ذره !فقط اندازه یه ذره

 واسه تو ارزش قائل میشدن و  حداقل اسم ناشرا رو با ترتیب حروف الفبا درست

مینوشتن.....

نمایشگاه کتاب .....کاش میشد یه دستشویی درست حسابی داشت !چون اگر اب و

غذا رو واسه خودت ببری دستشویی که نمیتونی ببری !به قول یه دوست عزیز اندازه

این شبستان دستشویی بزن اگه ملت گفتن چرا؟

نمایشگاه کتاب یعنی...شونه های خسته ..کتفای افتاده ....چادرا و مانتو های خاکی

 و قیافه های سرخ شده از وزن زیاد کتابا .....

 

اخ خدا !اینقدر خسته ام که حال ندارم خیلی جدی ..بیست و یکمین نمایشگاه کتاب

رو نقد بررسی کنم .....شونهام خسته است ...کتابا رم هنوز جابه جا نکردم ....تا بعد

 

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:48  توسط مسالینا  | 
گاهي فكر ميكنم دنيا واسه من شده اندازه يه تخم مرغ ..تو اين تخم مرغ چيزي

نيست جز يه تخت خوابي كه ميخوامش واسه خواب .....چند تا تيكه پارچه كه جاي

 همون برگ هاي  مامانو بابا رو گرفته امادر ابعاد وسيعتر ...يه آينه كه ميگن زياد

توش نگاه نكنم....شايد خودمو چشم بزنم! يا يه وقت نور آينه بشينه رو فروغ

 چشما

  خيابوني كه بالا و پايينش

 ميكنم هر صبح و شب .......با اون خط هاي سفيدش مثل دهن كجيه يه خرگوشه به

يه پلنگ گرسنه ..ميگه :خيطي !ديدي به من نميرسي..

 ،يه هواي گرم كه مثل دستاي حريص يه از خود بيخود شده   تمام تنو با ولع

 انگشت ميزنه تا يادت باشه هر سال منتظرش باشي وبدوني هيچ جوره اهل

كوتاه اومدن نيست  ...يه قطره كه از زير موها ليز ميخوره مياد رو گردنم بعد با يه

 عشوه اي كه خاص خودشه ميغلطه ميره تا ناكجا آباد ...انگار نه انگار كه من صاحبه

اصليش هستم ...از خود من به وجود اومده ..اصلا من اووردمش..

 

راستي اين همه چيز تو يه تخم مرغ جا ميشه ؟؟؟

 

 |+| نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:29  توسط مسالینا  | 
 
  بالا