تبليغاتX
"http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> MONTAHA
MONTAHA

DAR IN VEBLAG HAR ]CHI MIBINID JOZ MOZOII SABET

فهمــیده ام که یک زلزله ۷ ریشتری تمام مشکلات دیگر زندگی آدم را کم اهمیت می کند. ۲۸ ساله

فهمــیده ام که
در زندگی باید برای رسیدن به اهدافم تلاش کنم ولی نتیجه را به خواست خدا بسپارم و شکایت نکنم.
۲۹ ساله

فهمــیده ام که
هیچ وقت نباید وقتی دستت تو جیبته روی یخ راه بری.
۱۲ ساله

فهمــیده ام که
نباید بگذاری حتی یک روز هم بگذرد بدون آنکه به زنت بگویی "دوستت دارم".
۶۱ ساله

فهمــیده ام که
اگر عاشق انجام کاری باشم، آن را به نحو احسن انجام می دهم.
۴۸ ساله

فهمــیده ام که
وقتی گرسنه ام نباید به سوپر مارکت بروم.
۳۸ ساله

فهمــیده ام که
می شود دو نفر دقیقا به یک چیز نگاه کنند ولی دو چیز کاملا متفاوت ببینند.
۲۰ ساله

فهمــیده ام که
وقتی مامانم میگه "حالا باشه تا بعد" این یعنی "نه".
۷ ساله

فهمــیده ام که
من نمی تونم سراغ گردگیری میزی که آلبوم عکس ها روی آن است بروم و مشغول تماشای عکس ها نشوم.
۴۲ ساله

فهمــیده ام که
بیشتر چیزهای که باعث نگرانی من می شوند هرگز اتفاق نمی افتند.
۶۴ ساله

فهمــیده ام که
وقتی مامان و بابا سر هم دیگه داد می زنند، من می ترسم.
۵ ساله
نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 15:58 توسط MOHAMMADH HOSSEIN| |


پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.
هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.
از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد ...

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 15:56 توسط MOHAMMADH HOSSEIN| |

من تورا دوست دارم وتو دیگری را ودیگری دیگری را این چنین است

که ما همه تنهاییم
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 23:2 توسط MOHAMMADH HOSSEIN| |

سرباز قبل از اینكه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت و گفت: ((پدر و مادر عزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه برگردم؛ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم كه می خواهم او را با خود به خانه بیاورم)).

پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ((ما با كمال میل مشتاقیم كه او را ببینیم)).

پسر ادامه داد : ((ولی موضوعی است كه باید در مورد او بدانید؛ او در جنگ بسیار آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یك دست و یك پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم اجازه دهید او با ما زندگی كند)).

پدرش گفت: ((ما متاسفیم كه این مشكل برای دوست تو به وجود آمده است. ما كمك می كنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا كند)).  

پسر گفت: ((نه؛ من می خواهم كه او در خانه ما زندگی كند)). آنها در جواب گفتند: ((نه؛ فردی با این شرایط مو جب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسئوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش كنی)).

در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع كرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.

چند روز بعد پلیس نیویورك به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از یك ساختمان بلند جان باخته و آنها مشكوك به خودكشی هستند.

پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورك پرواز كردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشكی قانونی مراجعه كردند.

با دیدن جسد؛ قلب پدر و مادر از حركت ایستاد.

پسر آنها یك دست و پا نداشت.

حتی زمانی كه تردید داریم قلب ما در یقین است.

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 21:10 توسط MOHAMMADH HOSSEIN| |

امام حسین (ع) بیش ازآب تشنه لبیک بود

افسوس که بجای افکارش زخم های تنش را

نشانمان دادند وبزرگترین دردش را بی آبی

نامیدند
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 15:20 توسط MOHAMMADH HOSSEIN| |

زلف برباد مده تا ندهی بربادم 
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
می مخور باهمه کس تا نخورم خون جگر                            سر مکش تا نکشد سربه فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم
طره راتاب مده تا ندهی بربادم
یاربیگانه مشو تا نبری ازخویشم
غم اغیارمخور تا نکنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی ازبرگ گلم                                          قد برافراز که ازسرو کنی آزادم
شمع هرجمع مشوورنه بسوزی مارا                                         
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهرمشو تاننهم سر درکوه                                            شور شیرین منماتانکنی فرهادم
رحم کن برمن مسکین بفریادم رس                                            تا بخاک در آصف نرسدفریادم
حافظ ازجورتو حاشا که بگرداند روی
 من ازآن روز که دربندتوام آزادم
 شاعر:حافظ

:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 22:48 توسط MOHAMMADH HOSSEIN| |

  وقتی قلب عریان کسی راندیدی،تن عریان  

              خودرا به او نشان نده

نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 22:53 توسط MOHAMMADH HOSSEIN| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ